تبليغاتX
~~~~ دلگفته های سعید ~~~~
.



first page

Email

Archive


همشهریها

 »   کنکور کاردانی به کارشناسی کامپیوتر
 »   کاردانی به کارشناسی
 »   کاردانی به کارشناسی
 »   اوس پیمان پشکل فروش
 »   اصـالــت
 »   ســه راه
 »   مالــمـــير
 »   صــــــــادق
 »   آفـتـاب اهــواز
 »   بــن بـسـت
 »   يه پسر واقعي
 »   دز کـوچـولـو
 »   علیــــــــرضــــــــا
 »   پیلــه هــای پـــرواز
 »   شیخ جاسم ...
 »   آبـــدارپــي
 »   بچـه اهــوازی
 »   هکران اهوازی
 »   خوابـــگــاه
 »   اکسیــــــــن
 »   تنهاترین تنـها
 »   مجمع دل شکستان عالم
 »   چاي بخور غصه نخور
 »   انجمن آفتاب شوشتر
 »   جــــــوک آباد
 »   آتشکده زرتشت
 »   مـــــیــثــم
 »   اهواز کیــــانپارس
 »   خاطرات امیلی



کاربران آنلاین:


POWERED BY
Ahwaziha
Search Engine Optimization

دانشجو کیست ؟

 

 

از دید مسئولین بالا مقام دانشگاه :

 - مهمترین رکن یک دانشجوی نمونه ، پرداخت به موقع  شهریه است .
- در مرحله اول ثبت نام دو چیز کافیست اول پذیرفته شدن و دوم فیش واریزی شهریه ، بقیه مدارک باشه برای بعد ( پول مهمه )
- دانشجو فردی است که باید به موقع و قبل از استاد سر کلاس حضور داشته باشد .
- نگاه او قبل از کلاس به کفشهایش و در کلاس به جزوه هایش باشد .
- فاقد هر گونه آرایش ظاهری ، باطنی ، داخلی و خارجی باشد .
- از خونه مستقیم بره داخل کلاس و بعد از کلاس مستقیم بره خونه .
- هر چی استاد و مسئولین دانشگاه گفتن بگوید چشـــــــــــم .
- کاری به کار کسی نداشته باشه و کلا" چیکار داره که کی به کی یا با کی تا کی چیکار داره !!!
- اگر دانشجویی مذکر با دانشجویی مونث در محیط دانشگاه هم کلام شد باید به کمیته انضباطی مراجعه نموده و توسط منضبطین اونجا جیز شوند .
- پسرا اینور،  دخترا اونور در غیر اینصورت جیــــــــــــــز
 

از دید اساتید محترم و زحمتکش :

 

- سر کلاس سکوت رعایت شود .
- سوالات سخت مطرح نشود .
- هر کس بیش از 4 جلسه غیبت کند بی تربیت میباشد در نتیجه حذف .
- کسی تیکه نیندازد .
- افراد آخر کلاس ، ندید حذف
- تقلب = مرگ
- پروژه شما کپی است ، نمره بی نمره
- نمره باقالی نیست که آخر ترم بین دانشجویان پخش شود بنابراین درس بخونین .
 

از دید دانشجویان پسر ( بیکاراشون ):

 ( درتمامی موارد مثبت اندیشی فراموش نشود لطفا" )

 

- عشق است دوران دانشجویی مخصوصا" اگه یک شهر دیگه باشی
- شهریه رو که بابا جونی میده خرجمونم که خدا میرسونه
- شب با بر و بچس بریزیم دور هم و تا صبح بگیم و بخندیم
- کلاسهای صبح برای خالی نبودن عریضه ( یا غریزه !! ) است ، روم به دیفال سگ میره کلاس . ( ندید بگیرین این اصطلاحی عامیانه در عین حال نا درست میباشد )
- ساعتهای سرو وعده های غذایی >>>> شام : ساعت 3 صبح به بعد – صبحانه : اگه بیدار بودیم ساعت 12 یک تیکه نون به خاطر رفع بوی نامطبوع دهان میلنبانیم . – نهار : خدا خیر بده دانشگاه که حداقل یک سلف داره و هر چند غذاش به رستورانهای شهرمون نمیرسه !! ولی شکمتو برای چند ساعتی پر میکنه

مواد غذایی زمان دانشجویی : قلیون هلو نعناع ، تخمه ، مرغ همسایه ،  تخم مرغ ( همسایه )  ، سیب زمینی ، سوسیس ، قلیون اینسری با طعم لیب سیمو ( سیب لیمو غنی شده ) ، انواع کنسروجات ، نون بسته ای کپک زده  و انواع ترشیجات خونگی
- تفریحات سالم : قلیون - .... بازی ( فرض کنین حکما" مار و پله منظورمه !! ) -  ... بازی ( دخترانه فکر کنین ، عروسک بازی منظورمه ) -  کشتی ( از فرنگی و آزاد گرفته تا کشتی چوخه و کشتی کج ) ، اس ام اس بازی ( معمولا" طرف اس ام اس داخل خوابگاه دختران یافت میشود ) - خدا خیر بده ایرانسل که وقت خالی دانشجویان پر کرده و برای رفع خستگی و فراقت از بار سنگین درسها با طرح بنفشش میتونی از بوق ساعت 12 تا خود 6 فکتو نرمش بدی - قبل از رفتن دانشگاه حدود یک ساعت از وقتهای  باطله جلو آینه میگذره و اینجا موها و ریش و سبیل تازه روییده بسیار نمایان شده و دقت و تمرکز بیشتری لازم دارن – آب بازی تفریح سالمی هست که در هر خونه ای جای خاص خودش داره و باعث تمیزی و شادابی روحیه دانشجویان شرکت کننده میشه – در زمانهای گذشته دانشجویان هفته ای یک بار برای خلاص شدن از یکنواختی و ایجاد تنوعی در برنامه هاشون مراسم جر دادن داشتن که خوب الان به خاطر تورم و خارج شدن از زندگی غار نشینی  کمتر از این مراسم دیده میشه و تقریبا" به منسوخجات پیوسته . مراسم به صورت خیلی ناگهانی و پنهانی شروع میشد به این صورت که زیر پوش و یا پیراهن همخونه ای عزیز جرانده*  میشد و به محض روی دادن چنین اتفاقی همگی باید خودشون آماده جریده*  شدن میکردن و آروم به کمک دوست دیگر جرانده*  میشدن  و در اینجا دوستانی که مقاومت میکردن غیر از هدف اصلی که پیراهن و معمولا" زیرپوششون بود جاهای دیگرشون هم مورد تجرید* قرار میگرفت و منجرد* میشد ( * صرفهای مختلف جـــر بر وزنهای مختلف )
- مراسم قبل از خواب که بعضی وقتها جلو خواب گرفته و یا آسیبهای جسمی خطیری در پی دارن . ( منظورم همون بالش بازی و یا نمونه غیر انسانی اون به وجود آوردن چندین طبقه انسانی و یا لحاف تشکی  بر روی اولین نگون بختی که خوابش ببره )
- ضبط و نوارها و سی دیهای مختلف خوانندگان هم که از نون شب واجب تره .
- حرکات موزونی که گاها" به صورت سمبل در اومده و داخل کلاسهای درس هم نمایان میشه .
 

 

عواید و دست یافتهای این گروه در طول  و آخر ترم :

- نمرات درخشان
- سوز عاشقی
- سینه ای پر آه و پردود
- لباسهایی مستاجر*
- لوازم منزلی که گویای وقایعی تاریخی هستند که در طول این دوران به سرشون اومده از قبیل سوراخهای فراوان و دور سوخته  به خاطر زغال قلیون ، رنگهای زرد آثار چای و آبهای مخصوص مراسم ، موهای فراوان به علت ریزش شدید موها و پشمونجات
- اعضا و جوارحی مصدوم به علت درگیریهای مختلف
- فراگیری آشپزی مخصوصا" از نوع ماکارونی و پلوتن ( تن ماهی + برنج)
- زخم معده
- بی خوابی مفرط و جغد گونه
- گوش گرفتگی ( طرح بنفش )
- مرض شست گرفتگی ( به علت تعدد اس ام اس )
 

 

از دید دانشجویان دختر بیکار :

- مخارج شهریه و خورد و خوراک با ددی جون
- چقدر زندگی بدون آقا بالا سر خوش میگذره
- دختران دائما" غیبت میکنن ولی همیشه در سر کلاسها حضور دارن .
- نوشتن جزوه مهمترین کار و حضور در کلاسها مهمترین وظیفه در داخل دانشگاهه ( خدا داند چرا ؟! )
- فراگیری پیشرفته  مهمی به نام آمار گیری که در این زمینه مطلب فراوان است و چندین روز اندر مزایای آمار و آمارگیری در دختران به شخصه میتونم مطلب بدم  . فقط همین بگم که سرعت پخش آمار از سرعت نور بالاتر هست و کافیه یکی از پسران کلاس پاچه شلوارش پشت کفشش گیر کرده باشه ،  تا مستخدم خوابگاه متوجه این امر مهم میشه و دلایل پیدایش و رخداد چنین اتفاقی در میزگردهای شبانه مطرح میشه و نتیجه آخر اینه که پسرک عاشق یکی از دختران اون جمع هست .
 
- تفریحات سالم : میزگردهای شبانه پیرامون پسرهای دانشگاه - گذراندن کلاسهای آرایشگری و گریم – طراحی لباس و ابداع مد – آشنا شدن با قلیون و طریقه چاغ نمودن و کا دود کردن آن – سر کار گذاشتن پسرها – نقاشی کردن در جزوات و تزئین آنها جهت اهدا به نیازمندان !! – جستجو و تحقیق در علل کنشهای متفاوت پسران – آموزش رذالت و شیطنتهای پسر کش – تمام تفریحاتی که پسران انجام میدن در میان دختران هم رایج شده و کافیه یک دور تفریحات پسران مرور کنین ، با این تفاوت که در دختران آخرش همیشه به گیس و گیس کشی منجر میشه - آشنا شدن با انواع خوراکهای سرد  ( فست فود ) و کافی شاپهای شهر – هفته ای هفت شب شرکت در تولد هم اتاقیها – جمع آوری شماره پسرها و ملغب شدن به 118 – تک زنگ زدن بی موقع و شبانه به گوشی پسران – اونهایی هم که خیرخواه هستن برای اینکه دوستشون صبح برای کلاس بیدار کنن تا صبح پلک رو هم نمیذارن – شرکت در تمامی تورهای سیاحتی ، زیارتی ، علمی و تخیلی دانشگاه .   
 

 

 

عواید و دست یافتهای این گروه در طول  و آخر ترم :

- فراگیری هر نوع آرایش و مد لباس
- تغییر قابل توجه از لحاظ ظاهری نسبت به بدو ورود به دانشگاه
- کم آوردن حافظه گوشی جهت درج اس ام اس و شماره دوستان
- تغییر ماهیت از یک دختر آروم به دختری شیطون و بازیگوش
- یادگیری انواع مهارتهای شوهرداری و شوهر فراری
- آشنایی با موارد برخوردهای اجتماعی و معضلات رفتاری
- شکست در عشق
- خیلی وقتها هم متاهل شدن یعنی رسیدن به هدف اصلی و والای دانشگاه
- گوش گرفتگی و شست گرفتگی
- زخم معده و پاشنه پا و ماهیچه های دوگانه فک
 

 

دانشجویان شاغل ( دختر و پسر فرقی نمیکنه )

 

- این جیب اون جیب کردن و دویدن برای جور کردن هزینه بالای شهریه
-
دنبال رفع تداخل کلاسها و ساعات کار
-
گرفتن پاچه اساتید جهت منعطف کردن آنها ( به خاطر اینکه اگه غیبتها زیاد شد حذف نکنن )
-
واکس زدن کفش کارفرما به خاطر دادن مرخصی تحصیلی
-
انجام دادن هر گونه کارهای محیر العقول برای مشتری و ارباب رجوع ( به خاطر اینکه نپره)
-
گرفتن جزوه از هر کس و ناکسی و کپی کردن آن
-
برو سر کار ، بیا کلاس ، وسط کلاس زنگ میزنن بیا سر کار ، اگه شد برو خونه  ، کلاست دیر شد ، کلاس ، کلاس ، بسه  برو خونه بخواب ( با این اوضاع بنزین ... )
-
سرو وعده های غذایی یا ممکن نمیباشد و یا در بین کلاسها یا در بین راه به صورت ضربتی صورت میگیرد .
-
خوابیدن در سر کلاس
-
فکر پاس کردن چک ، جواب دادن به مسئول ، راه انداختن مشتری و ... به جای تمرکز روی درس !!
-
فکر درس ، تمرین ، پروژه ، میانترم ، پایانترم و .... به جای تمرکز در کار!!
 

 

عواید و دست یافتهای این گروه در طول  و آخر ترم :

- سر گیجه و موج گرفتگی
- کارت سوخت خالی
- پس انداز منفی و هجوم اقساط
- مدرک
- یک مشت جزوات درهم و برهم که چیزی از توش در نمیاد
- افت شغلی
- زخم معده و لاغری مفرط و چشمانی گود و چهره ای زرد
- کلکسیونی از پاچه اساتید و مسئولین محترم
- کوهی از دیون که تا سالیان دراز باید حملشون کرد
- فراموش کردن هرگونه تمایلات و هنرهای قدیمی  و بی میل شدن جهت ادامه آنها
- کم شدن روابط دوستانه و خانوادگی در حد طرد از اون جمع
  

جیگر آدم خون میشه  برای این قبیل دانشجویان . کیه که به دادمون برسه ... ( عضوی از دانشجویان شاغل )

 

در مجموع دانشجویی مثل پس گردنی و یا تو گوشی میمونه که هم میتونه از خواب بیدارت کنه و هم میتونه بهت آسیب برسونه این خود ما هستیم که انتخاب میکنیم .

به امید موفقیت تمامی دانشجویان ایرانی در هر کجای دنیا که هستن..



|+| نوشته شده توسط حاج سعید در ساعت 15:15  نظر خود را در رابطه با این مطلب بنویسید 



                                       

با وجود اینکه مدت زیادی از سهمیه بندی بنزین می گذرد، اما هنوز دوستان زیادی با ما تماس می گیرند که سهمیه بندی بنزین یعنی چه ؟ ما نیز برای اینکه مجبور نباشیم تک تک به تماس های مکرر این دوستان پاسخ گو باشیم. بر آن شدیم تا با توضیحی اجمالی مشکلات دوستان را حل کنیم. از شما نیز خواهشمندیم در مواجه شدن با این افراد آن ها را روشن کنید. البته نه با یک کبریت و بنزین!

لازم به ذکر است که مخاطبان ما که این سوال های دری وری را می پرسند سه دسته اند :

1 – افرادی بسیار والا مقام ، پرمایه ، مخلص و مختلس که همیشه خدمت گذاری مردم را می کنند و در بسیاری از موارد در خوردن غذای بقیه افراد به آنها کمک می کنند. برای شناسایی این افراد می توانید با یک عدد خطکش و نقاله قطر گردن آنها را اندازه بگیرید. در صورتی که از 30 سانیتیمتر بیشتر بود و گردن نسبتا کلفتی داشتند. می توانید با استفاده از دستور العملی که در ذیل به اختصار توضیح داده خواهد شد، ایشان را  آگاه کنید.

نکته مهم : در صورتی که رویتان نشد مستقیما گردن ایشان را اندازه گیری کنید، می توانید از روش اندازه گیری سایه و نسبت مثلثاتی تالس استفاده کنید. ( ر.ج.ک معلومات فیثاغورث ص 16)

2 – دسته دوم افرادی بسیار هوشمند و دانا هستند. این افراد به درجه ای از عرفان درعلم رسیده اند، که هر چه برایشان توضیح می دهید می گویند ما هنوز هیج نمی دانیم. اینگونه افراد ظاهری خرگوش مانند دارند البته از جهت اینکه گوش هایشان مقداری دراز است، به چهار پای معروف می نمایند. لازم به ذکر است که به دلیل آی- کیوی بسیار بالای این افراد گه گاه پیش امده که ایشان قصد داشتند به نحوی از کارت تلفن و عابر بانک جهت سوخت گیری استفاده کنند. گاهی نیز دیده شده که این افراد بنزین را به جای باک در گوش خود می ریزند. شاید هم دستگیره پمب را اسلحه می پندارند و قصد خودکشی دارند. ( عکس ) به هر حال برای تشخیص اینگونه افراد می توانید، شعر دستمال من زیر درخت آلبالو گمشده، خبر داری یا نداری ؟ و ... غیره را بخوانید. در صورتی که برای بار سوم هم پاسخ درست ندادند. شما فرد مورد نظر را یافته اید.

3 – دسته سوم افرادی مگس رفتار و مزاحم هستند. نیازی به شناسایی این افراد نیست. چون مدام در کوچه و خیابان از شما خواهند پرسید این سهمیه بندی بنزین چه کاری بود که کردن ؟

واقعا یعنی چی ؟ و اینقدر حرف بد می زنند که آدم می ترسه اینا رو بنویسه. بین خودمون بمونه ها یه وقت می بینی واست جوراب ( پاپوش ) درست کردن و بعدشم یه عمر باید به جای طنز نوشتن، حبسیه بسرایی!

 

توضیح برای گروه 1 : با توجه به اینکه کارت سوخت این افراد دچار نقص فنی است و هنگام استفاده از آن بر عکس کارت های دیگر بنزنینشان زیاد می شود. شما هر چقدر تلاش کنید تا به آنها بفهمانید، که چه اتفاقی افتاده متوجه نخواهند شد. ولی چون اینگونه اشخاص باید در مورد سوالات بنزینی مردم پاسخگو باشند، بهتر است متنی تهیه کرده تا آنها بدون حفظ کردن از روی کاغذ ببینند و بخوانند.

توضیح برای گروه 2 : در مواجهه با این افراد توصیه می شود که به صورت پانتومیم چند بار مراحل سوخت گیری را با کارت هوشمند نشان دهید، بعد که کمی با آن آشنا شدند. و به اینکار علاقه مند شدند برای آنها ماجرای چوپان دروغگو و سهمیه بندی بنزین را شمرده شمرده تعریف کنید. و سپس از آنها خواهش کنید که داستان را برایتان بازگو کنند.

توضیح برای گروه 3 : توصیه می شود، که هرگز برای اینگونه افراد مزیت های سهمیه بندی بنزین را که بیشما هستند را تعریف نکنید. زیرا باورشان نمی شود و همچنین بیشتر از سهمیه بندی بنزین شکایت می کنند. شما می توانید با شماره گیری تلفن 110 این موجودات بد بین را به سرعت از نکات بسیار عالیه سهمیه بندی بنزین آگاه کنید.    

اما در پایان آیا می دانید چه کسانی معنای سهمیه بندی بنزین را می فهمند ؟

جواب : افرادی که هنگامی که به بالای سرشان نگاه می کنند به جای سقف خانه ، ستاره ها و آسمان و یک خط را می بینند. این افراد اصطلاحا در هتل پرستاره زندگی می کنند. اما آن خطی که بالای سرشان است، بدیهی است که خط فقر می باشد، البته بگذریم که بسیاری از دوستان ما خط بالای سرشان خط بقا است. به هر حال اینگونه افراد چون همیشه در نبرد با مشکلات هستند و نقش مهمی در جامعه ما دارند، اطلاعات زیادی از سهمیه بندی بنزین خواهند داشت. حتما از آنها کمک بگیرید. اینگونه افراد نیاز به شناسایی ندارند چون هر کجا را نگاه کنید از این نوع موجودات خواهید دید.

 



|+| نوشته شده توسط حاج سعید در ساعت 13:7  نظر خود را در رابطه با این مطلب بنویسید 



دهقان فناکار ...

                                         

 

يكي بود يكي نبود. يكي از روزهاي گرم تيرماه بود. يك دهقان فداكاري بود كه ريزاحمد نام داشت و خيلي به شدت احساس فداكارآلودگي مي‌كرد و تصميم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبي را بزند. يكي از همان شب‌هاي تيرماه كه ريزاحمد خسته و كوفته از سر كار به خانه برمي‌گشت و در حال خواندن يك ترانه‌ي محلي گرمساري روي ريل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون مي‌اومد يا نمي‌اومد. به من و شما مربوط نيست قصه را بچسبيد و درس‌تان را بخوانيد) بله اون شب كه بارون ‌اومد... يارم لب بون اومد... نه اين مربوط به درس نبود. حواس نمي‌گذاريد براي آدم. بله اون شب كه بارون مي‌اومد ريزاحمد روي ريل قطار داشت مي‌رفت كه ديد كوه ريزش كرده و سنگ‌هاي بزرگ‌ناكي افتاده‌اند روي ريل به چه درشت‌جاتي.

ريزاحمد پيش خود فكر كرد: ياپيغمبر! الان قطار مي‌آيد و همه‌ي مسافرها خاكشير مي‌شوند و آبرويمان پيش بين‌الملل و سرخه صليب مي‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاح‌آلات و بارش پر از ماشين اصلاح بود كه براي زدن پشم و پيله‌ به كار مي‌رفت.
ريزاحمد كه ديد كوه ريزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقايقي رفتن به عوالم روحاني و مديتيشن اي‌كيوساني، فكر بكر و منطقي خوبي به كله‌اش رسيد و تصميم گرفت براي اين كه قطار به سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر كند! اين كه چطور اين فكر بكر به مخ احمدك ما رسيد به شما مربوط نيست، درس‌تان را بخوانيد.
بله ريزاحمد با اين فكر چند ديناميت از جيبش در آورد و آن را به ريل قطار بست. همين كه قطار نزديك شد ريزاحمد ديناميت‌ها را روشن كرد. (البته براي دماغ‌سوخته كردن مستندسازان فضول او به دليل بارندگي به جاي كبريت از فندك المنتي استفاده كرد). بعد از چند ثانيه ديناميت‌ها گرومپي منفجر شدند و قطار با صداي وحشت‌انگيزناكي از ريل خارج شد و سر و كله‌ي مسافران و لوكوموتيوران را هم شكست و پدر صاحب بچه‌ي همه‌شان را درآورد. لوكوموتيوران زخمي و عصباني از قطار چپ شده خودش را كشيد بيرون و به قصد كشت دنبال ريزاحمد گذاشت. ريزاحمد بي‌گناه و معصوم هم كه ديد هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو كي بدو. لوكوموتيوران هم پشت سرش با مشت‌هاي گره كرده و فحش‌هاي هجده سال به بالا و كمر به پايين همچنان مي‌دويد تا رسيدند به نقطه و محل ريزش كوه. و آنجا بود كه لوكوموتيوران خشكش زد.
 
لوكوموتيوران كه ديد كوه ريزش كرده و فهميد ريز احمد چه فداكاري بزرگي كرده اشك در چشم‌هايش جمع شد. ريزاحمد را بغل كرد و هاي هاي شروع كرد به گريستن. بقيه مسافران و خبرنگاران بين‌المللي و روساي ايستگاه‌هاي قطار هم با فهميدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنه‌ي ملودرام هندي‌ناك و باليوودآسايي به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در مي‌آورد. عكاسان كليك كليك عكس مي‌گرفتند و بقيه در دستمال‌شان فين مي‌كردند و توليد آب دماغ در آن سال از همين جا فراوان شد.
به زودي عكس ريزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتاب‌هاي دبستاني و دانشگاهي و روي جلد مجله تايم زدند و تفاسير متعددي از روش‌ فداكارانه ريزاحمد و ذكاوت او در دنيا انجام شد. حادثه‌ي آن شب فراموش ناشدني به عنوان درس عبرت و الگويي براي فرزندان خاك عالم شد.
هنوز كنار ريل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ي زنگ‌زده‌اي وجود دارد كه به عنوان يادبود عكس ريزاحمد فداكار را در حالي كه نيش‌اش تا بناگوش باز است روي آن زده‌اند و زير آن نوشته: ما اينيم.

 

در این مطلب قصد هیچ گونه توهین و جسارتی به شخصیتی نیست و این مطلب به صرف طنز بودن

در این وبلاگ درج شده است. ( سپاسگذارم: حاج سعید )



|+| نوشته شده توسط حاج سعید در ساعت 15:24  نظر خود را در رابطه با این مطلب بنویسید 



روابط موجود در دانشگاههاي ما

1. روابط دانشجو با استاد
2.
روابط دانشجو با دانشجو
3.
روابط استاد با دانشجو
4.
روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس


1. روابط دانشجو با استاد

الف: دانشجو دختر است و استاد مرد:
1.
دانشجو خودشيريني مي کند به هدف نمره.
2.
دانشجو خودشيريني مي کند به هدف استاد.
معمولا در دوحالت فوق، دانشجو به هدف خود ميرسد.

ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:
1.
دانشجو و استاد چشم ديدن يکديگر راهم ندارند.
2.
دانشجو و استاد خيلي رفيق مي شوند يه طوري که شوخيهاي آنها را نمي توان به قلم آورد.
3.
نقش سنگ را براي هم بازي مي کنند.
معمولا در هيچ کدام از حالات فوق هيچ کدام از طرفين هدفي را دنبال نمي کنند.


2. روابط دانشجو با دانشجو

الف: پسر با پسر: استغفرالاه!

ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نياره!

ج: پسر با دختر: آهان رسيديم سر اصل مطلب!:
1.
روابط در حد نگاه; نهايت رابطه: آمار گيري
2.
روابط در حد سلام و عليک; نهايت رابطه: احوال پرسي
3.
روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهايت رابطه: کپي جزوه ها
4.
روابط در حدسالي يکبار تور يکروزه تفريحي ; نهايت رابطه: سالي دوبار تور يکروزه تفريحي!
5.
روابط در حد پارتيهاي دوره اي; نهايت رابطه: روم نمي شه بگم!
6.
روابط در حد درس خواندنهاي دست جمعي; نهايت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ عشقهاي عالم!
7.
روابط در حد مرغ عشق; نهايت رابطه: ...(چي بگم والا!)


3. روابط استاد با دانشجو:

الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:
1.
استاد از دماغ فيل افتاده است و هيچکس را تحويل نمي گيرد.
2.
استاد هم مجرد است هم شکارچي!
3.
استاد دنبال بهانه اي مي گردد تا نمره بذل و بخشش کند.

ب: استاد مرد است و دانشجو پسر:
اتفاقات تکراري است.

ج: استاد زن است و دانشجو دختر يا پسر:
استاد بنده خدا کار خودش را مي کند و دانشجو ها براي خودشان آتيش مي سوزانند.


4. روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس

معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسميت پيدا مي کند. گاهي اوقات هم بعضيها موش ميدوانند.

 

 

 



|+| نوشته شده توسط حاج سعید در ساعت 13:54  نظر خود را در رابطه با این مطلب بنویسید 



خواستگاری هم خواستگاریه قدیم (حتما بخونید)

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سوال ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيژ عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» و احداث باغ وحش در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

هوشمند ورعي

 



|+| نوشته شده توسط حاج سعید در ساعت 12:21  نظر خود را در رابطه با این مطلب بنویسید 



سیاست بازی

توی این چندین و چند سال نویسندگی توی وبلاگم هیچ وقت دوست نداشتم سیاسی بنویسم و اصلا از سیاست و سیاست بازی از دم قسط بدم میاد. با همه این احوالات ما هوس کردیم توی این کار هم دستی به قلم ببریم و آقایون رو به باد خنده بگیریم.

اما اصل مطلب در رابطه با دوتا بچه خوشگله. دو نفر که مثل یه برنامه کودکی میداد اگه یادتون باشه « پت و مت » (خرابکار ها ) همیشه مشغول خرابکاری و خر کردن

همدیگرند.

اما چند وقت پیش یکی از این دو کله پوک که از اون یکی خوشگلتر و ژیگول تره به اون یکی نامه ی فدایت شوم میده و دوست داره که جوجه اردک زشت آمریکایی به اون جواب بله بده و هر روز با صدای زنگ احمدی بلا ، بیدار بشه !!

در خواست هایی که حاج محمود از این بنده خدای بی دین و مذهب کرده بود به این شکل بود :

  سلام جرج عزیزم :

امیدوارم که حالت خوب باشه و الان که داری این نامه رو میخونی مست و خراب با ذهنی آرام و خالی از هرگونه وحشی بازی به حرفام گوش بدی .

ببین جرج من از همون اول موافق کلکل نبودم . خودت شروع کردی. اما من می بخشمت. من تورو دوست دارم . دوست ندارم یه خط روی صورت و بدن ماهت بیوفته. میدونی که من یه رگم قزوینیه. دیدی وقتی میرم سخنرانی میگم ما میگوییم و آنها می گویند دیدی چه بامزه ست . حال میکنی ها ؟ کیف میکنی چطور مردم رو به سرود ساختن و شعار های الکی سر گرم میکنم. وقتی سخنرانی میکنم همش تو جلوی چشممی و یه هویی از خود بی خود میشم و گریم میگیره. اونقدر دوست دارم که شبها عکست توی بغلم و همراه با نذر صد تا صلوات برات میخونم تو عزیز دلمی. دیدی جدیدا دیگه تیپ میزنم .ماشاالله اونقدر خوش تیپ میشم که با برت پید اشتباه میگیرنم. یه تشکر هم بابت اون خوانندهه که میگفت خوشگلا باید برقصن هم بکنم. خیلی دمش گرم ، هروقت ماهوارمون می ذارش اون که هی میگه خوشگلا باید برقصن منم ناخوداگاه بهش میگم نه نه الان وقتش نیست.

ببین گلم خانمت رو طلاق بده بیا مسلمون شو، نماز بخون، مثل من کار مردم رو راه بنداز. بیا خودم برات از همینایی که قاچاق میبرن امارات یه خانم خوشگل پیدا میکنم.

بالام جان بیا دیگه قزوین منتظره !!!!! 

 



|+| نوشته شده توسط حاج سعید در ساعت 14:15  نظر خود را در رابطه با این مطلب بنویسید 



 





دوستان

 »   زهـرمــار
 »   ميشـا و جوجو
 »   پـــيـمــــان
 »   آدم کش هاي وحشي
 »   کــسی که ...
 »   شــکلات داغ
 »   شبنمي در کوير
 »   مـصطـفـي
 »   ســعيـــــد20
 »   جـــک بــازار
 »   چه درونم تنهاست
 »   دل تنگيهاي پريا
 »   دختـر امروز
 »   حـرفهاي من
 »   پگاه خانوم
 »   آبیه آسمونــی
 »   غروب تنهایی معمار
 »   نیلو نمـکدون
 »   طراوت باران
 »   شیخ جاسم ...
 »   کوچه شهر دلم
 »   عشق از نوع خفن
 »   مـرواریــد خانم
 »   سخن گفتن با ارواح
 »   Hani Wizard 7
 »   مـــــــــــــــن
 »   پالـــــــــیز
 »   Maryam, Me & Myself
 »   مهتــــاب خانم
 »   امیر و علیرضا
 »   زنـده ي مــرگ آلــود
 »   دربــــــدرها
 »   مهدیــــــــه
 »   boys
 »   کـــاش هـرگـز
 »   عشق بی عشق
 »   سوپر استارهای ایران
 »   پریــــــــــــــــــا خانم
 »   بــراي هميشـــــه
 »   چشمه ای در بهشت
 »   شازده کوچولو
 »   لحظه اي با من باش
 »   عاشق شدی بیا
 »   همیشه غایب من
 »   به نام ایزد منان
 »   تنهایی های مهتاب
 »   کلاغ سیاه قصه های دور
 »   آتــــــیش بازی
 »   گل نسرین
 »   طنز خوشمـــــزه
 »   بن بست غربت
 »   فقط به خاطر تو
 »   خوشا با خود نشستن
 »   دانلود جدیدترین نرم افزارها
 »   سپیده خانم
 »   يک عاشقانه آرام
 »   نوشته های طنز
 »   ساحل آرامش
 »   کوچـــــه بــــــــاغ
 »   مزرعه پاک
 »   بهار عشق
 »   عشق و جنون


           ممنون از اینکه به اینجا سر زدی. نظر یادت نره.
      امیدوارم خوشت بیاد.
       هدف من توهین به کسی نیست، و فقط اطلاع رسانی است. پس اگر چیزی دیدی به دل نگیر.


©copyright2005
«   saeed   »
All rights reseved